مهم نیست
مهم نیست که اینجا را نمیخوانی یا میخوانی و به سادگی عبور میکنی، مهم این است که من تو را هر روز ما بین دنیایی از کلمات زیست میکنم...
مهم نیست که اینجا را نمیخوانی یا میخوانی و به سادگی عبور میکنی، مهم این است که من تو را هر روز ما بین دنیایی از کلمات زیست میکنم...
دوست دارم نفس بکشم در خانه ای که تو روزی نفس کشیده ای. دوست دارم در هوای تو زندگی کنم.دوست دارم به نام تو و به یاد تو تولد را تجربه کنم...پس خوب همیشگی من اکنون همانجایی ایستاده ام که تو بوده ای، زیسته ای، خندیده ای و اینهمه، چه یادگار بزرگی برای من.
کولی ها، جهان وطن شان است با اینکه بی وطن هستند.کولی ها می روند و نمی رسند چون هیچ مقصدی ندارند.کولی ها در بند هستند در بند آزادی.اما تو بند من، تو وطن من، تو کولی من.....
نمی دانم عشق از کی آغاز می شود اصلا نمی دانم عشق چیست و اصلا نمی دانم چرا همه عشق را با تن پیوند می زنند...من هیچ چیزی از اینها نمی دانم تنها می دانم عشق من آنچیزی نبود که دیگران از آن گفته باشند.
همیشه دلم می خواست در زندگی تعریفی از عشق داشته باشم.بدانم این عشق چگونه شکل میگیرد،چگونه بالغ می شود و چگونه گاهی و البته فقط گاهی جاودانه می شود.من هیچوقت او را ندیده ام قرار هم نبود او را ببینم دریچه پیوند من و او تنها کلمه بوده است.اما جادوی کلمات گاهی هم از جادوی صدا مسحور کننده می شود هم از جادوی تصویر... پس نه دل به چشمان سیاهت بسته بودم و نه عاشق مستانه ی لبانت شده بودم.من عاشق شده بودم نمی دانم عاشق چه و نمی دانم چرا اصلا عشق؟ اما هرچه هست عاشق او شده بودم بی هیچ دیداری و شنیدن صدایی و حتی تصویری در حافظه ای...با تو هستم ژرفا