زندگي اهنگي است موزون بين روز وشب |
|
مي داني كه ديگري يك شيئي نيست. مي داني كه ديگري صاحب شكوه است،داراي شخصيت است. روح خود را دارد،فردي است يگانه. بازهم بايد قلم در دست بگيرم ، هيچ چيز جاي كاغذ و قلم را نمي گيرد . حداقل براي من ... شايد آن چيزي كه مي جويم هيچ وقت پيدا نكنم . خواستم جايگزيني براي نوشتن پيدا كنم ، نوشتن خوب است ، بسيار ! اما سخن گفتن را از انسان مي ربايد . آدم را پايبند مي كند . اگر نوشتي بايد بنويسي . تا ته ! دارم تصميم مي گيرم ، تصميمي براي زندگي ، تصميمي براي بودن يا شايد نبودن . نمي دانم چگونه از خدا بخواهم مرا از اين شك و ترديد مزخرف نجات دهد . مدتيست طعم يقين را از ياد برده ام . تشويش حتي در خواب رهايم نمي كند . مدتي است عميق نخوابيده ام ، خوابي كه در آن براي لحظاتي مشكلات را از ياد ببري ، خوابي كه بعد از بيداري قدرت تازه اي براي مبارزه داشته باشي ، خوابي كه بعد از بيداري تصور كني متولد شده اي ، از نو! سرم درد مي كند ، دردي مزمن كه مثل سوهاني بر روحم مرا مي عذابد ، چشمانم خسته اند . از ديدن منظره هاي تكراري و گوشهايم از شنيدن صداهاي تكراري . حرفهاي تكراري ... اگر به سراغم مي آيي اي عزيز ، بيا كه محتاجم به حضورت . مي خواهم حرف بزنم برايت و در ميان بگذارم با تو شايد فكري نو ، صدايي تازه و منظره اي جديد پيش رويم بگستراني . روزي تصميم به كاري گرفتم كه خود دليل آن را نمي دانم . دليل تصميم را ... هر چه بود قصد بدي نبود . اين را مطمئنّم . اما شايد آن چيزي هم نبود كه او مي پنداشت . حتي چيزي هم نبود كه خود مي پنداشتم . در همه اين مدت با اين تفكر كه تصميم درستي گرفته اي و ان حس نارضايتي از بين خواهد رفت ، خود را فريب مي دادم . آري! خود را فريب دادم . اما هرگز نخواستم او را بفريبم . نخواستم خيانت كنم . نخواستم تظاهر كنم به جاي يك عشق . نخواستم ، اما اكنون كه فكر مي كنم ، مي بينم نخواسته مرتكب شده ام . نخواسته او را فريفتم . نمي دانم اما حتماً همين فكر را خواهد كرد . هرگز نخواستم و نمي خواهم مرا مانند بقيه بپندارد . اما باز هم نخواسته تفكري اينگونه به او القا كردم . چگونه اين فكر را به او بقبولانم كه من دوستش دارم اما كافي نيست . كافي نيست كه دوستش بداري از روي محبت ، از روي هم زيستي . اما ، اما ... عشق چيز ديگريست ! مزه ي ترش ملسي دارد . اما نه شيرين . شايد تو نيز ، اي عزيز . شايد تو نيز مي پنداري كه عشق طعم شيرينيست و بوي بهار مي دهد . عشق حس غريبيست كه كمتر كسي تجربه اش كرده است . به انار قرمز چاك چاكي مي ماند در هواي سردو مرطوب پاييز . پاييز ، فصلي كه شاعران را به وجد مي آورد و شايد اوج قدرت نمايي اوست . كسي كه بيش از همه ي صفاتش ، نقّاش است . نقاشي زبر دست كه تنها خود مي داند رنگها را چگونه و با چه مقدار تركيب كند تا پاييز نتيجه شود. از همو مي خواهم كه مرا برهاند از اين دودلي وحشت بار . دوراهي مصيبت باري كه هر كدام تو را به سويي مي كشند . عقل و احساس را مي گويم . منطق چيزي مي گويد و احساس چيز ديگري . حال براي يك تصميم مهم كدام را ارجع قرار دهم ؟! كمكم كن ... . نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:29 |+|
|